سایت هواداران استقلال
وبلاگ ها  
 
آب بابا...
در تاریخ 09/23/2011 02:07:20 توسط nemesis

خاطرات كودكي زيباترند

يادگاران كهن مانا ترند

درسهاي سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مكارو دزد دشت وباغ

روز مهماني كوكب خانم است

سفره پر از بوي نان گندم است

با وجود سوز وسرماي شديد

ريز علي پيراهن از تن ميدريد

تا درون نيمكت جا ميشديم

ما پرازتصميم كبري ميشديم

پاك كن هايي زپاكي داشتيم

يك تراش سرخ لاكي داشتيم

كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هايش درد داشت

گرمي دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ كاه بود

مانده در گوشم صدايي چون تگرگ

خش خش جارو ي   با پا روي برگ

همكلاسيهاي من يادم كنيد

بازهم در كوچه فريادم كنيد

كاش هرگز زنگ تفريحي نبود

جمع بودن بودوتفريقي نبود

كاش ميشد باز كوچك ميشديم

لا اقل يك روز كودك ميشديم

ياد آن آموزگار ساده پوش

ياد آن گچها كه بودش روي دوش

اي دبستاني ترين احساس من        بازگرد اين مشقها را خط بزن

 

سرمشقها ی آب بابا یادمان رفت    

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

گل کردن لبخند های همکلاسی      

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

ترس از معلم حل تمرین پای تخته    

آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت

راه فرار از مشقهای زنگ اول               

(( ای وای ننوشتیم آقا)) یادمان رفت

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم      

جدیت(( تصمیم کبری)) یادمان رفت 

شعر(( خدای مهربان )) را حفظ کردیم 

یادش به خیر اما خدا را یادمان رفت

در گوشمان خواندند رسم آدمیت     

آن حرفها را زود اما یادمان رفت

فردا چه کاره می شوی موضوع انشا  

ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت

دیروز تکلیف آب بابا بود وخط خورد

تکلیف فردا نان و بابا یادمان هست

  




سپاس از دیگران

آسایشگاه قم